خرید بک لینک
وقتی توی آزمون تابستون،درصد زیستم ازش بالاتر شد.

وقتی استاد زیست،پرسیدو من بهتر جواب دادم.

وقتی واسه نهج البلاغه فقط من مقام آوردم و نه اون خانوم سوم یا اول.

وقتی میتونم.

میدونم ک "میتونم"!

برچسب: نویسنده: یوسف شریفی تاريخ: يکشنبه 28 شهريور 1395 ساعت: 21:52

صب یه فصل از کتاب آناتومی رو مطالعه و خلاصه نویسی کرده م.

امروز با کابوس بیدار شده م.

کابوس همون مدارج و حسای تحصیلی مدرسمون.

یه کم بایو سین خونده م.

و چقد خوبه!

شکلاش فوق العاده س.

برچسب: نویسنده: یوسف شریفی تاريخ: يکشنبه 28 شهريور 1395 ساعت: 5:03

بحث کشیده شد ب اینکه من گفتم ک نمیتونم پیش بابام نباشم.

گفت نباید وابسته شی!

چون دیر یا زود از دستشون میدی و داغون میشی.

و مادر و خواهری هم نیست ک جمعت کنن.

خدا همیشه با عزیزترین هامون مارو امتحان میکنه.

به هیچکس وابسته نشو و مستقل باش.

وابستگی بد دردی میاره...

برچسب: o l x,o l d navy,o l c,o l d,o l duke,olympic,o l l,o l thompson,o l slaton middle school,o l simpson, نویسنده: یوسف شریفی تاريخ: جمعه 26 شهريور 1395 ساعت: 17:45

دیروز بعد از کلی وقت،یهو ب بابا گفتم میخوام برم بهشت آباد.

یجورایی انگار خودم نبودم ک اینو گفتم.

یهویی بود.

و عجیب.

رفتم پیشش.

شاید اولین بار بود که وقتی پیششم،کلی دلم بگیره و سنگین شه و گریه کنم.

دیشب حسش کردم.

حضورشو احساس میکرده م.

تمام حسای خوب بچگی م.

تمام بودن هاش توی زندگیم...

تمام....

برچسب: خودشناسی,خودشیفتگی,خودشیفته,خودشناس,خودشناسی دکتر هلاکویی,خودشناسی در,خودشناسی چیست,خودشیفته کیست,خودش میدونه خوبه,خودشناسی و خداشناسی, نویسنده: یوسف شریفی تاريخ: جمعه 26 شهريور 1395 ساعت: 17:45

خیلی دوسش دارم. خیلی خیلی زیاد. اولویت اول زندگیمه.(بعد از معبود جانم.)اینو ب خودشم گفتم. ترسیدم دیر بشه. بهش گفتم ک اولویت اول زندگیمه. ک از همه برام مهم تره. یموقعی مث الآن،گریه م میگیره از ترس اینکه خدایی ناکرده پیشم نباشه. حتی از اینکه در آخرت نداشته باشمش هم میترسم. دوسش دارم و میدونم بهترین پدر دنیاس واسه من. ولی یه چیزایی با هم قاطی شده ک گاهی عشق و حس تهوع با هم همراه میشن. دلم میخواست فقط بلد بودم ب عنوان پدر بهش فکر کنم. نه ب عنوان هزارتا آدم دیگه. هزارتا آدم مختلف و حتی متفاوت! ایکاش میشد.

برچسب: نویسنده: یوسف شریفی تاريخ: چهارشنبه 24 شهريور 1395 ساعت: 19:35

هوف!ساعت 2:30 نوبت دکتر ارتو داشتم.

یادم رف و بنابراین یه چند دقیقه دیر رسیدم ک هیچ تاثیری هم نداشت.

دکتر گفت "وقتی بهت میگم بیا،ینی زود بیا!نه بعد اینهمه وقت!همین الآنم برو واسه یه ماه بعدت نوبت بگیر."

فک میکردم داغون شده باشه اوضاع با این گذاشتنو نذاشتنای من.

گفت پایین بهتر شده.

خداروشکر.

برچسب: ارتوپدی 17 شهریور, نویسنده: یوسف شریفی تاريخ: چهارشنبه 24 شهريور 1395 ساعت: 19:35

امروز به یه جشنواره ی معرفی و بازاریابی یه سری محصول آرایشیو بهداشتی،دعوت شدم و رفتم. بابا گفت: "به اعتماد هیچ دوستی نباید به هر خونه ای بری.حتی اگه اون دوستو از بچگی میشناسی.باید اول بدونی ک اونجا خونه ی کیه و کیا اونجان و اصن اونجا چه خبره!" گفت: "مگه نگفتی همه ی دوستات ک رفتن دانشگاه تغییر کردن؟" بله واقعا.قبول دارم ک خیلی در این زمینه ناپخته عمل کردم.حتی به خطرات احتمالی فکر هم نکردم.هنوزم انگار حس میکنم ک بچه م.و اینم یه مهمونیه ساده س.ولی نه؛اینروزا هیچی "ساده" نیست...! درمورد اونجا باید بگم ک مفید بود یه قسمتاییش و یه سری محصولاتش. یادداشتشون کرده م.به

برچسب: نویسنده: یوسف شریفی تاريخ: چهارشنبه 24 شهريور 1395 ساعت: 19:35

خیلی جالبه ک حتی حوصله ی ادامه دادن ب دیدن یه فیلم نصفه و نیمه رو هم ندارم.

امروز رفتم پیش خانوم دکتر.

بهش گفتم اون یادگیریو.اون حافظه رو.

گفت ک بیش از حد ب خودم گیردادمو دارم پدر خودمو درمیارم.

نمیدونم.

شاید راست میگه.

برچسب: نویسنده: یوسف شریفی تاريخ: سه شنبه 23 شهريور 1395 ساعت: 19:21

خیلی دلم گرفته.خیلی زیاد.

حرف اشکو اینا نیس.

از اینچیزا گذشته.

و حتی نمیدونم چیه.

و حتی نمیدونم باید چیکارش کنم.

میشه تموم شه واقعا؟

برچسب: خیلی سبز,خیلی دور خیلی نزدیک,خیلی,خیلی دوست دارم,خیلی دلم گرفته,خیلی ممنون,خیلی تنهام,خیلی خسته ام,خیلی زیبا,خیلی غریبی واسه من, نویسنده: یوسف شریفی تاريخ: سه شنبه 23 شهريور 1395 ساعت: 5:22

میگه: دیگه نمیذارم کنکور بدی. حالا هرجا خواستی بدون کنکور برو. من نمیدونم. ارزششو نداره. کنکور باعث شد ک تو دیوونه بشی. مریض بشی. دیگه امکان نداره بذارم کنکور بدی. حرف هزار نفرو ک بهت میگن دیگه نباید بمونیو ول کردیو چسبیدی ب حرف اون خانوم؟ دیگه تمومه! دیگه نمیخوام کنکور بدی...! میگم: { سکوتــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ }

برچسب: نویسنده: یوسف شریفی تاريخ: شنبه 20 شهريور 1395 ساعت: 15:08

دقیقا نمیدونم ک کدوم عامل باعث شد ک اسم من نره توی لیست. فک میکرده م ک من از این رخداد ناراحت نیستمو همش حکمته. قطعا حکمته. با البته حکمت + حماقت من ! دلم اونجور چیزا رو میخواد.کیف و کفش ورزشیو....! حتی پتانسیلشو دارم کب همین دلیل،دقیقا همین الآن گریه کنم! ب هر حال این نیز بگذرد... توی باشگاه تقریبا منزوی شده بودم. جاها واسه تیم بود. و من توی تیمــــــــِ اعزامی ب مسابقات نبودم. پنالتی هام گل نمیشد. حتی یه تمرین ساده رو هم خراب میکرده م. توی بازی بارها و بارها توپ ب من پاس داده شد و من حتی نتونستم درست دریافتش کنم.

برچسب: نویسنده: یوسف شریفی تاريخ: شنبه 20 شهريور 1395 ساعت: 15:08

دیگه فقط خواجه حافظ شیرازی و ملانصرالدین موندن ک از من بپرسن این تکراریــــــِ بی قواره رو! کمتر از یک ماهه ک دارم هرکاری دلم میخواد میکنم؛ ینی دراصل هیچ کاری نمیکنم! تمام عالمو آدم زرنگ و درسخونن و فقط منم ک زدم خرابش کرده م. تمام اون گریه ها و سختیا و ... آخرش،فقط مغزم حالش خوب نبود ک اینطوری شد. خدای من، مگه ن اینکه وقتی سختیا ب اونج میرسن،گشایش حاصل میشه؟ من حتی نمیدونم "گشایشــــــِ" الآن زندگی م در چیه! این "عشق جان" همچنان در تمام سرخرگ های بدنم پمپاژ میشه. همچنان با بودنش منو از یکنواختی و بی حوصلگی دور میکنه. و هیچکس نمیتونه "بفهمه" ک "این" ینی چی. ا

برچسب: نویسنده: یوسف شریفی تاريخ: شنبه 20 شهريور 1395 ساعت: 15:08

همیشه هروقت که دلم میخواست خاطره بازی کنم،وقتش نبودو باید خودمو ملزم ب فکرنکردن ب این چیزا میکرده م.

اما الآن دقیقا "وقتشه"!

وقت خاطره بازی.

ولی...

برچسب: نویسنده: یوسف شریفی تاريخ: شنبه 20 شهريور 1395 ساعت: 15:08

خیلی برام تلخه همه چی.

همه چیزی ک با شنیدنشون ته دلم خالی میشه.

اینکه چقد تقصیر من بود و چقد تقصیر اونو نمیدونم.

فقط میدونم ک این "درد "، که جای خراشش هنوزم روی روحم دیده میشه،

باعث میشه ک دیگه هیچوقت این حماقت،دوباره تکرار نشه برام.

اون موقع دیگه ب این سادگیا نیست تموم شدن همه چی.

خیلی جدیه

خیلی آسیب میزنه

و خیلی...

برچسب: نویسنده: یوسف شریفی تاريخ: شنبه 20 شهريور 1395 ساعت: 15:08

رفته بودیم لب دریا.روی شن های ساحل قدم میزدم و گاهی هم آب و جونور های فسقلی،پاهامو بغل میکردن. یکهو نظر همه ب یه سمتی رفت. یه خانومی رفته بود اون جلوها و داشت ادای خودکشی رو درمیورد. خیلی جلو رفته بود. حتی شاید نزدیک ب حد غرق شدن. و مرتب بلند جیغ میزد. جیغ و... یه پسری توی ساحل داشت میگفت : :((ببین داره چیکار میکنه این دیوونه.)) این پسر دلیل همون جیغ های بالاس. حتی کفشاشو در نیورد. دختره داشت بخاطر این خوشو میکشت و این... اصلا اهمیت نمیداد اصن براش مهم نبود اصن....

برچسب: نویسنده: یوسف شریفی تاريخ: شنبه 20 شهريور 1395 ساعت: 15:08

دیروز زبان رو شروع کرده م.همون کتاب S.R رو. دیشب "استاد عشق" رو شروع کرده م. امروز "بایو جان" رو شروع کرده م. شبا خوب نمیخوابم.دیشب حداقل 4تا کابوس مختلف دیده م و حداقل 4 بار از خواب پریدم. اونم با گرسنگی شدید!:دی همزمان در تمام روز خسته و کسل و بی انرژی م و این حالت کلافه م میکنه. ب خودم افتخار میکنم ک "اون کارو" نکرده م. ک با وجود تمام اینا شروع ب درس خوندن کرده م. که ذهنمو با خوندن کتاب پیش خودم نگه میدارم. همچنان ک فعلا "ارتباطات دی" به صفر میل میکنه. من هنوزم همونقدر عاشق داشتن دوستای مختلف م. ک از هرکدومشون بتونم یه چیز منحصر بفردو یاد بگیرم. باید شروع کنم ب سا

برچسب: نویسنده: یوسف شریفی تاريخ: شنبه 20 شهريور 1395 ساعت: 15:08

صفحه بندی